تبلیغات
Google

موج وبلاگی دوست شهیدت کیه !؟

تـ ع ـجیل | TaaJiL ( گروه سایبری و امر به معروف تعجیل ) - مطالب امیـב رهبـــر
taajil
عضویت در خبرنامه
با عضویت در گروه تعجیل, روزانه جدیدترین مطالب ارزشی برای شما ایمیل خواهد شد
اکنون به صفحه ای هدایت می شوید که باید کد امنیتی را وارد نمایید و در آخر بر روی لینکی که به ایمیل شما ارسال می شود کلیک کنید. با تشکر

~-~-~-~-~-~-~-~-~-~
همچنین، با وارد کردن ایمیل دوستان خود, آخرین مطالب ارزشی-مهدوی را به آنها هدیه خواهید داد.
~-~-~-~-~-~-~-~

number of Taajil.ir Feed Readers
همراهان تـ ع ـجیل

صدای میقات عمارنامه
ثامن تـــم
معببر سایبری فندرسک سنگر سایبری
ضد شیطان پرستی طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)
شیعه عاشق  آل کسا
 ورزشی پزشکی نماز torkaman
چتر حجاب
شهید تورجی زاده
javanskin
محض رضا
سربداران
پایگاه فرهنگی دختر چادری
پایگاه اینترنتی شهید احمدی روشن

تبادل لـــوگو
بانیان تعجیل
گروه سایبری مهندس میرزابیگی
گوگل پیج رنک  


مرکز پایگاههای مرجع شهیدان
گوگل پیج رنک  


 مقتدر مظلوم
گوگل پیج رنک  


 نماز
گوگل پیج رنک  


 ولایت خامنه ای حفظه الله
گوگل پیج رنک  


 امام منجی
گوگل پیج رنک  


 مهدی بیا
گوگل پیج رنک  


 مقر افسران جنگ سایبری
گوگل پیج رنک  

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓

آخر همه چیز خوب است ... اگر دیدی خوب نیست، بدان آخرش نیست!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 فروردین 1392

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓

این ایام وقتی میگم "مادر..."

از روی زینب وحسن وحسین علیهم السلام خجالت میکشم.

آخه میگن وقتی یکی مادر نداره همش جلوش از مادرتون نگید...


الهی بمیرم برای زینب وحسنین


کاش عباس اونجا بود ...


یعنی ی مرد هم پیدا نمیشد اونجا توی کوچه های بنی هاشم

مادر تنها

 


پدر دست بسته

 


حسن جان کاش کوچیک نبودی


اونوقت ی مرد بود به فریاد مادر برسه

مادر


مادر

مادر

اللهم ارزقنا مدینه...مادر

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 11 فروردین 1392

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓

امروز جامعه جهانی درگیر فضاهای مجازی است

هر چند جامعه ما كامل درگیر این موضوع نشده است؛

اما به آینده كه بنگریم موقعیت فضای مجازی موقعیتی برتر است

باید برای گفته‌هایمان و برای آشنایی دیگران هم كه شده از این فضا استفاده كنیم،

معنا ندارد نیروی بسیجی و انقلابی وبلاگ نداشته باشد

اینترنت و همچنین تلفن‌های همراه یك شبكه ارتباطی جدید خلق كرده‌اند؛

چرا نباید از این فضاها استفاده كنیم؟

(حاج آقا پناهیان)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓

آیت الله بهجت می‌فرمایند؛هیچ كلاس اخلاقی مانند شنیدن و خواندن

داستان زندگی اولیا خدا كلاس تزكیه كننده نیست

وقتی انسان به مرحله‌ای از تزكیه رسید آن گاه مرحله آموزش آغاز می‌شود

تا انسان از لحاظ عقلانی رشد پیدا كند و به استدلال‌های قوی دست یابد

و با این جزئیات اندكی از دین باخبر شود

تا بتواند در سطحی هر چند اولیه از دین دفاع كند.

                                                                                                 ( حاج آقا پناهیان)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 فروردین 1392

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓


 

وداع با پیکری که سه ماه در دریاچه نمک باقی ماند، خاطرات جانسوز همسر شهید یونسی است.

خاطرات جانسوز همسر شهید یونسی را با یکدیگر مرور می‌کنیم.

با اینکه خودم با 19 سال سن تا آن موقع هیچ جنازه‌ای را از نزدیک ندیده بودم و از دیدن جنازه می‌ترسیدم، اما از خدا خواستم به من و بچه‌هایم تحملی بدهد تا با دیدن شوهرم بتوانیم سر پا بایستیم....

گاهی اوقات که مشغول مرور تاریخ جانفشانی‌های فرزندان روح‌الله می‌گردی، ناخودآگاه بند دلت با حماسه‌ای عظیم گره می‌خورد، حماسه‌ای که روح و جان شیعه با آن مأنوس است. وقتی خاطرات خانم سکینه عبدی همسر جانشین دلیر گردان امام محمدباقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا «سردار شهید نورعلی یونسی» را می‌خوانی، یاد صحرای کربلا و یاد وداع زینب کبری(س) در گودال قتلگاه می‌افتی.

چه سخت است حال عاشقی دلباخته که معشوقش بی‌جان در برابر او ... .

مطالب تکان‌دهنده‌ای که در ادامه می‌آید، گزیده‌ای از دل‌گویه‌های جانسوز همسری است که در کتابی با عنوان «برای خداحافظی بر می‌گردم» به قلم ابوالفضل قنبرنژاد و با همت کنگره شهدای مازندران به چاپ رسیده است.

*****

از شهید بلباسی خواستم تا جریان شهادت نورعلی را برایم تعریف کند، در جوابم گفت:

- 26 بهمن‌ماه بود. آقا نورعلی جانشینی گردان امام محمد باقر(ع) را در دو مرحله از عملیات والفجر 8 برعهده داشت و در این دو مرحله رشادت‌های زیادی از خودش نشان داد. من هم توی این عملیات از ناحیه پای چپ مجروح شدم و در حالی که مرا به پشت جبهه انتقال می‌دادند، به نورعلی گفتم:

- دیگر این مرحله از عملیات نوبت ما نیست، نوبت بچه‌های اصفهان است، اما او قبول نکرد و به فرماندهی نیروهایش در مرحله سوم ادامه عملیات داد.

شهید یونسی و حاج آقا اسلامی نیروها را به دو طرف نمک‌زار فاو هدایت کردند.

نورعلی به یک سمت و حاج آقا اسلامی به سمت دیگر نمک‌زار می‌روند؛ همان طور که نورعلی و بی‌سیم‌چی‌اش یعنی داودی به پیشروی ادامه می‌دهند؛ تیر مستقیم به بی‌سیم‌چی اصابت می‌کند و شهید می‌شود و ارتباط نورعلی با پشت سنگر قطع می‌شود.

دشمن در آن منطقه اقدام به پاتک سنگینی می‌کند و به خاطر این، نورعلی به نیروهایش دستور عقب‌نشینی می‌دهد، اما خودش بر نمی‌گردد.

نیروهایش هرچه تلاش کردند او را با خودشان به عقب بازگردانند، موافقت نکرد و به نیروها می‌گفت:

- من همین جا می‌مانم آنها را مشغول می‌کنم، شما عقب‌نشینی کنید.

بعد از مدتی نیروهای عراقی پیش‌روی می‌کنند و توسط کالیبر تانک نورعلی را مورد اصابت قرار می‌دهند و وی شهید می‌شود. متأسفانه آن قسمت از دریاچه نمک، محل شدید درگیری بود و بچه‌ها موفق نشدند پیکر شهید یونسی را به عقب انتقال بدهند.

*****

شب بود، محدثه و صاحبه خواب بودند، من و مریم داشتیم تلویزیون می‌دیدیم. صدای زنگ درب بلند شد. مریم هم دنبالم تا دم در آمد. یکی از برادرهای سپاهی جلوی در ایستاده بود و گفت:

- غرض از مزاحمت اینکه...

نگاهش توی نگاه مریم گره خورد و حرفش را قورت داد. از من خواست:

- اگر می‌شود تنها صحبت کنیم، اگر می‌شود دخترتان را...

به مریم گفتم:

- دخترم! تو برو داخل اتاق، مواظب خواهرهایت باش. من الآن بر می‌گردم.

مریم رفت. برادر پاسدار ادامه داد: خواهرم! چند روز گذشته منطقه‌ای که شهید یونسی آنجا به شهادت رسید، آزاد شد. جنازه شهید یونسی را پیدا کردند و به عقب برگرداندند. الان هم جنازه شهید توی بیمارستان رازی است.

موقع خداحافظی فقط حرکت سر و لب‌‌هایش را می‌دیدم و صدایش را نمی‌شنیدم. انگار برای اولین‌بار بود که خبر شهادت‌اش را به من می‌دادند. در را پشت سرم بستم و همان جا نشستم.

صدای جیرجیرک‌ها از لابه لای شاخ و برگ درخت‌ها شنیده می‌شد. محدثه روی پله‌ها ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد. گفت:

- چی شد مامانی؟ باز داری گریه می‌کنی؟

بلند شدم. خودم را مرتب کردم. اشک‌ها را از صورتم پاک کردم. به طرف محدثه رفتم. صورتش را بوسیدم. قبل از این که من حرفی بزنم، گفت:

- دوباره دلت برای بابا تنگ شده؟

پلک‌هایم را به علامت تأیید بستم و باز کردم. از او پرسیدم:

- مریم و صاحبه خوابند؟

- آره.

- محدثه جان! تو هم دلت برای بابا تنگ شده، مگر نه؟

- خیلی.

- می‌دانی بابا الان کجاست؟

- مگر خودت به من نگفتی بابا رفته پیش خدا؟ خودت گفتی آن‌هایی که می‌روند پیش خدا دیگر هیچ وقت برنمی‌گردند حتی اگر دل‌مان خیلی برایش تنگ شده باشد.

شیرین زبانی محدثه، مثل کارد جگرم را خراش می‌داد. گفتم:

- خدا به باباهایی که بچه‌هایشان را خیلی دوست دارند، این فرصت را می‌دهد تا یک بار، فقط یک بار دیگر برگردند خانه، تا با بچه‌هایشان خداحافظی کنند.

چشم‌های محدثه از خوشحالی برق می‌زد. بی‌معطلی گفت:

- آقاجون که ما را خیلی دوست داشت. همیشه وقتی با من و مریم بازی می‌کرد به ما می‌گفت: «من شما را از اینجا تا پیش خدا دوست دارم». پس خدا به آقاجان هم اجازه می‌دهد برگردد پیش ما؟

- آره دخترم. آقاجون فردا صبح بر می‌گردد...

هنوز حرفم تمام نشده بود که محدثه از خوشحالی جیغ کشید و جستی زد و گفت:

- آخ جون آقاجان! آخ جون آقاجان!

- هیس! خواهرهایت خواب هستند. فقط یک چیز را باید بدانی. باباهایی که برای خداحافظی می‌آیند خدا به آنها اجازه حرف زدن نداده است. همانند آدم‌هایی که خوابند و نمی‌توانند حرف بزنند. فقط ما می‌توانیم هر چی دل‌مان می‌خواهد به آنها بگوییم. تو هم می‌توانی فردا هرچه می‌خواهی به بابا بگویی و باهاش خداحافظی کنی.

محدثه از خوشحالی توی پوست‌اش نمی‌گنجید. در حالی که دستم را گرفته بود و می‌کشید گفت:

- مامان! بیا باهم زودتر بخوابیم تا فردا سرحال و قبراق باشیم. آخر اگر شلخته و خواب‌آلود باشیم بابا خوشش نمی‌آید.

با این که خودم با 19 سال سن تا آن موقع هیچ جنازه‌ای را از نزدیک ندیده بودم و از دیدن جنازه می‌ترسیدم، اما از خدا خواستم به من و بچه‌هایم تحملی بدهد تا با دیدن شوهرم بتوانیم سر پا بایستیم.

حرف‌های نورعلی را توی ذهنم مرور کردم که از من خواسته بود اگر شهید شد گریه و زاری نکنم و قوی و صبور باشم.

بالاخره انتظار به سر رسید و به سردخانه بیمارستان رازی قائم‌شهر رسیدیم. اول جنازه شهید داودی را از سردخانه بیرون آوردند. شهید داودی بی‌سیم‌چی نورعلی بود که قبل از او به شهادت رسید.

وقتی جنازه بعدی را می‌آوردند عرق سردی روی تنم نشست و احساس کردم نمی‌توانم صاحبه را توی بغل‌ام نگه دارم. نمی‌دانم چه کسی، اما دستی صاحبه را از من گرفت. مریم و محدثه پر چادرم را چسبیده بودند و با اضطرابی آمیخته به ترس نگاه می‌کردند. نمی‌دانستم توان دیدن جنازه شوهرم را دارم یا نه! ذکری را که از نورعلی یاد گرفته بودم زیر لب زمزمه کردم:

- «اللهم آنس وحشتی و آمن روعتی و اعنی علی وحدتی»

وقتی ملحفه را کنار زدم باورم نشد که این جنازه نورعلی است.

دندان‌هایش ریخته بود، پوست تنش سوخته و همه جای بدنش سیاه شده بود. قسمت‌هایی از بدنش که بیرون از لباس بود آب شده و فقط استخوان‌هایش باقی مانده بود.

از حیرت دهانم باز مانده بود و از شوک دیدن این منظره حتی گریه‌ام نمی‌گرفت.

دست مریم و محدثه را گرفتم و باهم از جنازه نورعلی فاصله گرفتیم. قفل گلویم باز شده بود. بین مریم و محدثه روی زمین نشستم و بغض‌آلود به آن‌ها گفتم:

- حالا می‌توانید با آقاجان حرف بزنید و با او خداحافظی کنید.

محدثه کنارم روی زمین نشست و به من تکیه داد. به مریم نگاه کردم. ایستاده بود، بهت‌زده به جنازه پدرش چشم دوخته بود و پلک نمی‌زد، لب‌هایش تکان می‌خورد انگار داشت با پدرش خداحافظی می‌کرد.

با دیدن این صحنه نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. سرم را به صورت محدثه چسباندم و آرام و بی‌صدا گریه کردم.

پیکر نورعلی از بیمارستان رازی به بیمارستان ولی‌عصر (عج) انتقال داده شد و دو روز بعد همه برای تشیع پیکر او جلوی بیمارستان ولی عصر (عج) جمع شدیم. خیابان‌های اطراف بیمارستان پر از جمعیت بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 فروردین 1392

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓

تسلیت میگیم...

به همه آقاهایی که اگر چشمشون به نامحرم افتاد سرشون رو میندازن پایین
*فقط به عشق مادرشون فاطمه*

به همه خانم هایی که حجابشون رو رعایت میکنند که نامحرم اونارو نبینه
*فقط به عشق مادرشون فاطمه*

به همه اونایی که اسم مادرشون فاطمه که میاد اشکشون جاری میشه
*فقط به عشق مادرشون فاطمه*

به همه اونایی که داخل عید لباس مشکیاشون رو پوشیدن
*فقط به عشق مادرشون فاطمه*
و به همه عاشق هایی که عشقشون واقعیه
 
السلام علیک یا انسیه حوراء ، فاطمه الزهراء سلام الله علیها
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 فروردین 1392

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓

شهید عبدالحمید دیالمه در اردیبهشت ماه 1333 در تهران به دنیا آمد.

 

 پس از دوره متوسطه سه سال در خدمت مدرسین حوزه علمیه قم و نظرات دکتر شریعتی بود.

 

او با زمینه های مختلف از جمله علوم مختلف اسلامی، عرفان، فلسفه و منطق

 

 نزد استاد شهید مطهری آشنا شد و علوم جدید را در رشته پزشکی در دانشگاه مشهد ادامه داد.

 

و در این دانشگاه اقدام به تأسیس کتابخانه اسلامی نمود.

 

و برای اولین بار در سطح ایران دعای کمیل را پایه گذاری کرد

 

جلسات سخنرانی خود را تحت عنوان «صراط مستقیم» شروع کرد.

 

که در خلال این حرکت اعتقادی بارها توسط ساواک دستگیر شد.

 

او پس از اتمام تحصیل به تهران آمد و مجمع احیاء تفکرات شیعی را تأسیس کرد.

 

وی در سن 26 سالگی به عنوان نماینده مردم مشهد به مجلس راه یافت

 

و عضو کمیسیون امور شوراها شد.

 

وی به زبان های انگلیسی، عربی و فرانسوی مسلط بود.

 

او از اولین کسانی بود که انحراف از خط اسلام را در بنی صدر مشاهده کرد

 

و به قصد افشاگری به تهران آمد و در روزنامه انقلاب اسلامی تحصن اختیار کرد

 

و جریان بنی صدر را بر ملاء نمود و او را به مناظره دعوت کرد و خط لیبرالیسم

 

را که تحت نام خط مصدق مطرح بود باز شکافت.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 فروردین 1392

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓

شهیده سیده طاهره هاشمی در یکم خرداد سال 1346 در شهرستان آمل

 

و در روستای شهید آباد ( شهربانو محله ) دیده به جهان گشود.

او در خانواده‌ای متدین، مذهبی و طرفدار انقلاب و

تحت تربیت پدر و مادری بزرگوار که هر دو از سادات منطقه‌ی هزار جریب ساری بودند،

رشد و پرورش یافت.

از کودکی با قرآن، نهج‌البلاغه و سایر کتب روایی شیعی انس و الفت پیدا کرد

و به دلیل جو فرهنگی و مذهبی خانواده روح تشنه‌اش

با عمیق‌ترین مفاهیم دینی و معنوی سیراب شد.

او دختری مهربان، دلسوز و دانش‌آموزی نمونه و موفق و درسخوان بود.

هرگز در ادای تکالیف واجب دینی، کوتاهی نمی‌کرد

و مستحبات را تا جایی که می‌توانست، به جا می‌آورد.

در کارهای هنری چون خطاطی، طراحی، گلدوزی، نگارش مقاله،

تهیه‌ روزنامه دیواری و نیز اداره‌ی برنامه‌های فرهنگی مدرسه بسیار موفق بود

و بسیاری از برنامه‌های فرهنگی، اجتماعی و حرکت‌های سیاسی مدرسه بر عهده‌ او بود.

در برخورد با دانش‌آموزانی که تحت تأثیر تبلیغات گروهک‌های منحرف قرار گرفته بودند،

بسیار مهربان، باحوصله و دلسوز بود و از فرط مهر و دوستی، آن‌ها را به خود جذب می‌کرد.

و سرانجام در غروب روز ششم بهمن‌ سال 1360 در حالی که ۱۴ بهار بیشتر

از عمر کوتاهش نمی‌گذشت، در حالی به کمک نیروهای مدافع شهر شتافته بود ،

در درگیری خونین گروهک‌های معاند انقلاب با نیروهای بسیجی و مردمی،

با اصابت دو گلوله به فیض شهادت نایل آمد.

اللهم ارزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک بین یدی ولیک





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 فروردین 1392

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓

مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند. زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و

ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.

پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده

بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمینخواری...

همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.

کدخدا آمد روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با

هم چند می فروشی؟

کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود

و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.

مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟

کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.

مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع

بازگردد، اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند.تمام کوهپایه را

پیمود...

غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و

روستاییان نزدیک می شد.

زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و

جان داد.

نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.

کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 فروردین 1392

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نویسنده مطلب :   امیـב رهبـــر          
--------------------------------------------------↓





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

درباره وبسایت تـ ع ـجیل





گروه سایبری و امربمعروف تعجیل | TaaJiL






◄ موضوعـــــــات گروه تـ ع ـجیل ►
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
 -----------------------------------
 ✔ اخبار ظهور                             
 
 ✔ آخرین تحولات دوران غیبت        
 
 ✔ دلنوشته های غـروب جمعه     
 
 ✔ ختم صلــوات جهت تـ ع ـجیل  
 
 ✔ مطالب مربوط به امام زمان عج  
 
 ✔ مهدی شناسی (شناخت امام) 
 
 ✔ ختم آیت الکرسی جهت تـ ع ـجیل

 ✔ آخرین سخنرانی های اساتید (رائفی پور, دکتر عباسی)
 
 ✔ شناخت فراماسونری, اُمانیسم, صهیونیزم, شیطان پرستی          
 
 
 
 -------------------------------------  
◄ موضوعـــــــات متفرقه ►
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
 ----------------------------------------

 ✔ جنگ نرم 
 
 ✔ مطالب مناسبتی
 
 ✔ شهدا و فرهنگ شهادت           
 
 ✔ چادر حجاب برتر 
 
 ✔ ولایت و رهبری 
 
 ✔ نماز و آثار آن 
 
 ✔ قرآن کتاب هدایت 
 
 ✔ احادیث و ادعیه 
 
 ✔ مدیا مذهبی 
 
 ✔ جنگ سایبری
 
 ✔ اخبار داخلی و خارجی              
  
 ✔ تبادل لینک 12 گانه با پایگاههای ارزشی 
 
 ✔ ........ 
 
بشــــارت های ظهور


~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~

پخش آنلاین تمامی بشارت ها :


~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~
دانلود ام پی تری
تمامی بشارت ها :

بشارت اول
بشارت دوم
بشارت سوم
بشارت چهارم
بشارت پنجم



~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~


بشارت چهار


~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~


بشارت سه


~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~


بشارت دو


~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~-~


بشارت یک

آمار بازدید
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
لینک 99 دوست آخر
تیم نویسندگی "گروه سایبری تعجیل" حضور شما رو در این پایگاه ارج مینهد.ء
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
ادیت قالب : mirzabeigi.com
کلیه حقوق این پایگاه برای تـ ع ـجیل | TaaJiL ( گروه سایبری و امر به معروف تعجیل ) محفوظ است